ما ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه وقتایی هست کهدلم میخوااد بیام ایجا یه چیزای هویجوری هویجوری بنویسم بعد ازون ورم با خودم عهد کردم که نباید وسط درس بیام نت اونوقت اینفکر لامسسسسسسسسسسسسسسب مثل خوره میفته تو ذهنم که یالاا یالا پاشو وووووووووووووو و بعد شاید اگه طبق روال قدیم میومدم نت و دودقیقه کارم انجام میدادم تموم میشد میرفت ولی همین کشمکش بیشتر از 2 ساعت وقتمو میگیره و آخرش میبینم نه تونستم درسمو بخونم نه این فکرو از ذهنم بیرون کنم الان یکی از همون بعضی وقتاست خب حرف خاصی ندارم امروز جواب کنکور امین اومد نمیگم متاسفانه ولی قبول نشد خودمون با دو دوتا چهار تا ها مون میدونستیم که فعلا برا دکترا خوندنش زمان مناسبی نیست منو امین باید با هم دکترا رو شروع کنیم اونم نه تو ایران اووووووووونور آب بعدشم وقت دادگاهشون مشخص شد امروزم بالاخره پی ام اسم تموم شد و یه لحظه با خودم فکر کردم چققققققققققققققد امینو دوست دارم وچققققققققققققققققققد امین خووووووووووب و نازنینه امروز خرید رفتن به کله م زده بود میدونی 5 روز خرید نرفتن واسه من یعنی چییییییییییییییییییییییییی؟ و بالاخره بعد کلی کلنجار با خودم و درسم و هوسم قرار شد با مامان بریم که.......................... بارون و رعد و برق و .............. من چند وقتیه یه کاری رو نمیکنم وامین هنوز هیچ چی نگفته هروقت گفت بهتون میگم چی بود دیگه اینکه ........!!!!!!!! همین دیگه حرف خاصی ندارم دیگه جالب اندود 1
واااااااااااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااااااا آخه مگه ممکنه انقد تصادفی اتفاقی بی دلیل یه هویی بی حکمت بی فکر بی هیچ منظوری همین جوریه همین جوری یه هو تو همون لحظه ای که من و امین داریم در مورد سوسک و اینکه برای اولین بار امروز تو بالکنمون سوووووووووووووووووووووسک دیدیم حرف میزنیم واسه امین یه اس ام اسی بیاد کهههههههههههههههههههههههه: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:" ازبین بردن سوسک و مورچه و حشرات موذی بدون سمپاشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خانه ی رویایی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اسم سایت و تلفن شرکت" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکرشو بکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا ما بعد عمری با امین داشتیم از سوسک میحرفیدیییییییییییییییییییییییییییم نمیخوام زیاد توضیح بدم چون میدونم خودتون خوب خوووووووووووب میدونین سوسک چققققققققققققققد اخه ما تو شهرمون یا لااقل تو این قسمت از شهر که داریم زندگی میکنیم اصلا و اصلا و اصلا سوسک نداشتیم تا حالا موذی ترین حشره تو خونه ی ما این عنکبوتای کوچولو بودن (و خدا میدونه چه کابوسایی با سوسکای خوابگاه داشتم) ولی مثل اینکه روزاااااااااااااااااااای روشن خداااااااااااااااااااااااااا حافظ سرزمییییییییییییییییین من خدااااااااااااااااااااااااااااااحافظ من الان وقت ناهارمه و بابا داره لباسشویی رو درست میکنه و و نه میتونم درس بخونم دیگه نه اینکه بخوابم در نتیجه بهترین راه اینه که بیام نت و دلی از عزا در آرم چه میییییییییییییکنه این نت دیروز هم با امین کم حرف زدم هم نت نیومدم راستی یه نقد دیگه از امین شب به امین گفتم از ذوق این ده ساعت درس خوندن خوابم نمیبره گفت : ایشالا نتیجه شو میبینی عشقم شبت بخیر ناز بخوابی امروز یه تست زدم 15 درصد بعد یه سال خرخونی.... خیلی دلم گرفت خیلی خورد تو ذوقم این روزام که به جای اینکه استرس امتحان بگیردم و بشینم با جدیت درس بخونم همه ش فرافکنی میکنم و یا تو نتم یا با امین حرف میزنم من و امین روزی حداقل دو ساعت حرف میزنیم واسه همین از فردا از مامان خواستم مودممو قایم کنه تا نتونم هروقت دلم خواست بیام نت خلاصه اینکه شاید کمتر بیام با اجازه تون تا 2تیر خفن میرم تو فاز درس تا بالاخره با خبر قبولیم برگردم (راستی میبینین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با وجودیکه به امین گفتم که حذفت کردم و پشت تلفن مثلا نشون داد که ازین بابت ناراحته و اصرار کرد دوباره برش گردونم حتی حاضر نشده از دیروز تااااااااااااااااااا حالا یه سر به وب بزنه لااقل یه نظر بذاره درصورتیکه میدونم هم نت در اختیارش بود هم امروز و همه ش بیکار بوده حتی دوستاشم تو خونه نبودن بااااااااااشه امین خان باااااااااااااااشه خوب خلاص شدی نههههههههههههههههههههههههههه؟) بعضی وقتا شنیدن یه ” بگو ببینم چه مرگته ” از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای “عزیزم چی شده” بیشتر میچسبه….! روزامون خیلی خوب نمیگذره درمورد امین نمیدونم ولی من که روزای خوبی رو نمیگذرونم حتی حاضر نیستم به امین بگم عزیزم و وقتی اون داره منو عزیزم صدا میکنه یا مثلا از الفاظ عاشقانه استفاده میکنه دلم میخواد همونجا گوشیمو قطع کنم من تو این مواقع دوست دارم با هم فقط صحبت کنیم در مورد یه موضوع مهم مربوط به خودمون دوست دارم عمیقا به فکر برم و ابدا احتیاجی به ناز کردن و لوس شدن و لوس بازی ندارم دارم یه لیستی از خوب و بدای امین مینویسم من وقتی در مورد امین با کسی حرف میزنم هرگز اجازه نمیدم اون طرف فکر کنه تقصیر امین بوده منظورم خونواده مو دوستامن نه دوستای وبلاگیم و همیشه با اغراق حرف میزنم مثلا تا حالا من به هیشکی نگفتم که کادوی روز مامای پارسالو خودم به زور از امین خواستم برام بگیره اونروز ما رفته بودیم نمایشگاه ایران باستان وقتی بعد کلی فرصت که به امین دادم که بگه روز ماما مبارک و بالاخره باز نا امیدم کرد خودم موقع پیاده شدن از ماشین گفتم راستی امین روز ماما هم مبارک و ایشون تازه یادشون افتاد بعد انگار نه انگار و انگار که به جهنم که روز ماماس رفتیم و .... آخرش گفتم بریم و دوتا عر وسک که تو بازارچه دیدم بخریم و این شد که رفتیم ننه قمر و اسکند رو گرفتم و کادو کردیم و آوردیم تو پارک لاله کادوشو باز کردم و سعی کردم به خودم تلقین کنم که این کادو از طرف امینه بعد توو بیمارستان عکساشو به دوستام نشون دادم که ببینین امین ببرا روز ماما اینوو برایم خریده و اونام کلی با ایده ش حال کردن دوستای تو خوابگاهمم همین طور خواهر و مامانمم همین طور و انگار دیگه من دروغی که گفتمو باور کردم یا مثلا سال پیش روز زن با امین سر اینکه به مامانم تبریک نگفت کلی بحث کردیم و این در حالی بود که من به مامانم گفته بود :" امین اول از همه به شما تبریک گفت فقط گفت دودلم که اجازه دارم بهتون اس بدم یانه" و بعد باورم شد که خود امین واقعا اینکارو کرده بود یا روز دختر اوون سال اول بعد کلی انتظار آقا تشریف آوردن و من بعد کلی غیر مستقیم اشاره دادن مستقیم با گریه گفتم :" امین من خجالت میکشم بعد اینهمه ادعا که امین اله بله دست خالی برم تو خوابگاه آخه دوستام چی میگن به خدا من پیش دوستام امینو خیلی بزرگ کردم خب نمیتونم تابلو کنم که ...!!!!!!!!!!!!!!" بعدشم رفت جلو یه گلفروشیو یه دسته گل بزرگ بست که دهن همه ی دوستامو باز کرد چند روز پیشم که داشتیم با هم حرف میزدیم گفت:" خب ساناز اون قبلناااااااااااااااااااا بود که اینجوری بودم الان دیگه تورو میشناسم میدونم باید چیکار کنم " باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشه تو که راس میگی (هرچند نمیخوام سو برداشت هم بشه که کلا امین بد بوده و من...... نه ولی خب چیزی هم که از امین تو ذهن من بوده کاملا واقعیت نداشته )
که این تبلیغ رو دیدم : نمایش تئاتر :این تابستان فراموشت کردم " با کارگردانی بهاره رهنما رو دیدم ... همون رمز قبلیه بچه ها
فکر میکنم واسه این عکسا بهتره امین چیزی بنویسه فقط محض اطلاع گلای تو باغچه گل سانازن
تصور کنین یه دستگاهی اختراع شده که این امکانو بهتون میده که در هر لحظه ای که دلتون خواست یه عکس با کیفیت بالا بگیرین دقیقا با همون نور و همون کیفیت و بلافاصله هم بتونین روش بهترین فتوشاپا رو بکنین بعد مهم ترین ویژگیش اینه که فلش مموریش تو مغز خودتون تعبیه میشه و هرلحظه بخواین میتونین به کسی که میخواین نشونش بدین وحتی مهمتر ازون اینه که برای همیشه "وای نه خدایا یادم رفت بیارمش " رو کلا فراموش میکنین من و امین همچین دستگاهی داریم ما هر بار که سفری بریم و عکسای زیادی بگیریم موقع برگشتن عکسامونو مرور میکنیم و تصمیم میگیریم بهترین عکس اون دوره چی بوده ولی به نظر من شاهکارترین عکسی که من و امین با هم گرفتیم یه عکس با همون تکنیک بالاست یه بار با هم رفتیم دربند و تا نشستیم تو تله سیژ یادمون افتاد که دوربین نیوردیم میدونی خیلی سوز داره این اتفاق بعد من یاد دوران بچه گیم افتادم یه صحنه ای بود تو تاریک روشن غروب تو باغ آقاجونم اونموقع با خودم فکر کردم چطوره حافظه مو تست کنم و این تصویرو تو ذهنم ثیت کنم و ببینم مثلا بعد 10 سال هنوزم یادم میمونه یا نه و باورتون نمیشه ازون زمان بیشتر از 15 سال میگذره واین تصویر مثل آینه جلو روومه حتی با ابعا دقیق و وقتی چشامو میبندم حس میکنم دقیقا جلو چشممه و این شد که این فکر به کله م زد که این شکلی با هم یه عکس از صحنه ی زیر پامون بگیریم یه تپه ی کوچیک سنگی خاکی بود با تیکه های پراکنده ی چمن یه درختچه ی کوتاه و کم پشت با شکوفه های صورتی پررنگ و یه گربه ی نسبتا بالغ سیاه رنگ با یه خال سقید رو سرش که برگشته بود پشتشو نگاه میکرد این تصویر کاملا زنده س هم من هم امین تو هر لحظه میتونیم با هم این عکسو ببینیم و غیر از ما هم کسی قادر به دیدنش نیست و این مزیت بزرگیه واسه ماها که حالا حالا ها جریانمون سکرته
دیشب داشتم تو صفحه ی فیس بوکم میچرخیدم که که یه آپ از فرندی دیدم که هم اسم نامزد قبلی امینه شایدم خودشه تا دیروز هیچ عکسی از خودش نذاشته بود دیروز برای اولین بار گذاشته بود شبیه عکسای دانشجویی بود من عکسای مراسم عقد و عروسی امینو دیدم خیلی شبیهش بود شایدم خودش بود و لب خب خوب یادم نیست بعد رفتم پایین تر همه تولدشو بهش تبریک گفته بودن و یکی از کسانی که بهش تبریک گفته بود دوست امین بود که الان تو امریکاست و از جریان طلاقشون خبر نداره باور میکنی؟ دستام داشت میلرزید قلبم داشت 100 به بالا میزد یه لحظه احساس کردم نمیدونم چه جور احساسی بود ولی یه جورایی از خودم بدم اومد آخه چرا باید اینجوری بشه چرا من چرا این دختره چرا امین نه من مرد این میدون نیستم
ما هر ماشینی ام که دئاشته باشیما حتما باید یه سمند نوک مدادی کنارش بخریم وااااای که چقد رنگش و مدلش برام نوستالژیک و دوست داشتنیه هرچند به خاطر وجودش گاهی پامونو زیادی از گلیممون دراز کردیم ولی خب هموناشم خدا روشکر به خیر گذشته و تبدیل به خاطره ی خوش شده نمیتونی تصور کنی وقتی یه سمند نوک مدادی تو خیابون میبینم علی الخصوص که یه دختر و پسر توش باشن چه حالی میشم تا سه ساعت بی اغراق غرق خاطراتمون میشم مممممممممممممممممم چققققققققققققققققد خوش میگذشت و اما در مورد جاده ها که دیگه واقعا داغونم میکنه و اصلا نشستن رو صندلی عقب ماشین اونم تو جاده آخ که تو راه چقد منو امین هوای همو داشتیم آخ که چقد تو راه دستمو میبوسید چقققققد پرتغال کوهیای خوشمزه ای با هم خوردیم براش میوه پوست میکندم موقع برگشتن همییییییییشه وقتی من استرس دیر رسیدن میگرفتم نامجو میذاشتییییییییم که من باهاش آروووم میشدم و اونوقت با امین با صدای بلند میخوندیم " گل نسبتی نداااارد با روی دلللللفریبت تو در میااااان گلها. چون گل میااان خااااااارییییییییی لی للللی لللللللیی" همیشه وقتی امین دستش رو دنده بود دستشو میگرفتم و انگشتامو لای انگشتاش جا میدادم اون این حالتو خیلی دوست داشت آخی اندازه ی دست من و امین یکی تازه یه حرکت خاصی ام بود یه زمانی بود تا بیکار میشدیم زودی میرفتیم سر تمرین که بتونیم با یه دست امین و یه دست من این حرکت و انجام بدیم البته همیشه هم امین میگفت تو خراب کردیییییییییییییییی بعد تو راه کلی زباله تولید میکردیم و وقتی از سفر برمیگشتیم پشت ماشین پر بود از اتآشغالو کیف و کفش و لباس و بالش و ..... خلاصه یه تل بزرگ یه بارم که 4 نفره رفته بودیم یهو آخر سفر دیدیم اون بدبختا زیر همون تل همیشگی دیگه دارن گم میشن بعد تو راه خلاصه هرچی میدیدم میخریدیم یادمه یه بار سر صبح بود و من هوس یه چیز ترش کردم که به فکرمون رسید لواشک گزینه خوبیه امینم دستمو گرفت و عین این زنای حامله منو برد تو یه مغازه و به مغازه داره گفت ترش ترین لواشکتو بده و مرده هم یه نگاه به شکم من انداخت و... تازه منم پانچ پوشیده بودم دیگه بدتر و و و ...
از چند وقت پیش که بابام به شدت اصرار داشت که همین تبریز و دیگر هیچ و لرزه به جون من و امین مینداخت بالاخره به زور هفته پیش راضیش کردم بریم ارومیه و امروز هم تبرییییییییییییییییییز کههههههههههههههههههههههههههههههه: نشد این دانشگاه خرفت تبریز گفت نمیشه باید مرداد ماه بیاین اونم همون روزیکه تو سایت اعلام کردن این یعنی ما به هدفمون رسیدیییییییییییییییییییم و باز خدا کمکمون کرد تا تابستون با هم باشیییییییییییییییییم شایدم یه نشونه س واسه اون پست رمز دارم و اون تصمیم
دیروز یکی از دوستام زنگ زد گفت "داشتیم با اشکان از کلاس تمرین کمانچه برمیگشتیم یادی از شما کردیم ماه بعدم اشکان اجرا داره کاش میتونستین بیاین !چه خبر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!" میتونی تصور کنی چقققققققققققققد دلم سوووووووووووووخت مخصوصا این روزا که خونه پر سرو صداست و یه جورایی همه عصبانی ان و منم که بسته پایم چققققققققد دلم واسه دوران دانشجویی و استقلالش تنگ شده چققققققققد دلم واسه بیرون رفتن با امین تنگ شده چققققققققد دلم واسه رسیدن به آرزو های کوچیکم تنگ شده آرزوهای کوچیکی که ارزششون برام یه دنیاست اصلا بزارین اون عبارت بالایی رو از دید خودم ترجمه کنم با اشکان رفته ... :"هیییی!!!!!!! ساناز تو که نمیتونی با امین بری بیرون یادش بخیر یادته چه روزای خوبییییی چه لحظه های قشنگی کلاس تمرین کمانچه..: هیییییی!!!!!!!! ساناز تو که نمیتونی بری کلاس ویولونت 3 ساله خریدیش ولی هنوز نتونستی یاد بگیری تازه تابستون امسالم نخواهی تونست ماه بعد اجرا داره : هیییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 ساناز تو که تا 37 روز دیگه بسته پایی و نمیتونی تکون بخوری که ارشد داری و یه روز خوش رو از دست دادیییییییییییی اجرا داره : هیییییییییییییی ساناز تو که نتونستین نه سه تار نه ویلون نه داستان نه عکاسی نه هیچ کدوم آرزوهاتو به همچین مرحله ای برسونی هیییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بدون شرح: یه راهنمایی اووون شکلک زردا منم فکر میکنین آخرش چی بشه
خب اینم ازین روز زن با شنیدن کلی تبریک تنها و تنها از امین این روز تنها روزیه که از هیچ کس انتظار تبریک ندارم هرچند خب منم بالقوه زنم ولی ویژگی خاص این مناسبت که خاص خاص خودشه اینه که روز زن تنها روزیه که فقط و فقط برای امین مهمه و فقط امین بهم تبریک میگه امین خیلی خووب میدونه که تک تک مناسبتا برام خیلی مهمن و خوب میدونه که هدیه ی مناسبت ها از کمترین ارزش رو دارن هرچند همیشه امین با بهترین انتخابا این ارزش رو بالا میبره به ویژه کادوی تولد امسالم که با حوصله و سلیقه خووب و خاص امین خرید شده بود و تو دونه دونه کادوهاش میتونستم گوشه ای از سلیقه ی خودم یا یکی از آرزو های کوچیک خودمو ببینم مثلا همه ی کادوهاش تم سنتی داشت و امین خوب میدونست که من مدتهاست دنبال یه تیپ سنتی میگردم واسه لباس بیرونم یا اینکه میدونه چققققققد من دیوونه ی لباسم امروز یه چیزی خیلی منو ناراحت کرد اینکه ازین مناسبت به این قشنگی روزیکه فقط و فقط به نام توئه و خواه نا خواه توجه همه به زن بودن توئه چرا باید انقد زنا شاکی باشن وقتی از هرکدوم میپرسیدی چه خبر همه با اخم تخم که هیچچی و بیشترین گله و شکایت از مورد قیاس بودن با مادر شوهر ها بود یا مثلا در مورد کادوهاشون انقد دهن کج میکردن که انگار تا حلقه ی الماس نباشه خانما راضی نمیشن قبول دارم تو دوره ی نامزدی ازونجایی که تو چشم همه ایو همه انتظار دارن که بهترین کادوها تو این روزا مال تو باشه ولی بازم کافی یه ذره خودت خودتو و کادوی همسرتو تحویل بگیری جهنم که مردم چی میگن مهم اینه که تو و همسرت خوش باشین و از این مناسبت به نفع شادی و سرخوشی خودتون استفاده کنین من همیشه تو روز زن بیشترین چیزی که توجهمو جلب میکنه مردان به نظر من خیلی صادقانه و با عشق دنیال تدارک یه شرایطی واسه خوشحالی زنشونن مقلا امروز که رفتم شیرینی بخرم وااااااااااااااااای که مگه مردا امون میدادن جای تعجب این بود که ازین مردای ببخشید ولی بدتیپی که آدم باورش نمیشه ازین چیزا حالیشون باشه با یه ولعی دنبال شیرینی خریدن بودن که بیاغراق اشک تو چشم جمع میشد ولی همین مرد شاید بلد نباشه مثل بازیگر فیلمای بالیوودی جمله سر هم کنه یا مثل امین من با شعر و آواز و متن عاشقانه و... تبریک بگه ولی همین که وقتشو گذاشته و بعد یه صف طولانی نیم کیلو شیرینی خریده خودش دنیایییییییییییییییییی تبریک صمیمانه و عاشقانه س چرا انقد سخت میگیریم هرکس به اندازه ی لیاقتی که داره ازین مناسبتا بهره میبره و خوش میگذرونه اصلا قبول نمیکنم یکی بهونه بیاره که نه شوهر من اله مادر شوهر من بله کسی که لیاقتشو داشته باشه از آب گل الودم ماهی میگیره یکی ازین آدما خواهر منه تا شب منتظر مونده که شوهرش به مامان زنگک بزنه و تبریک بگه و کلی ام اعصاب خوردی کشیده دست آخر با کلی طلبکاری واسه مامان تعریف کرد که خیلی بیشعوره خب قشنگ خانوووم به جای اینکه شوهرتو تخریب کنی خودت ازش میخواستی که یه زنگ بزنه اونم با دلخوشی چرا منتظر میشی برسه به نقطه ی جووشت بعد اگه اوون نمیفهمه تو بفهم لطفا اگه زحمتی نیست انقدم شوهرتو واسه ما لولو نکن ااااااااااااااااااااه چقدر خوش گذروندن آسونه چقققققققققققد زهرمار کردن یه روز خووووب آسونه واسه ی روز زن امین کادویی برام نفرستاد من که هنوز مست کادوی تولدم بودم و فکر میکردم که امین کادوی روز ماما و زن رو جمع کرده و همه رو یه جا فرستاده فکرشم نمیکردم که برام هدیه ای در نظر داره اونم نه فقط واسه من که هم واسه من و هم واسه مامانم امسال اولین سالی بود که امین به مامانم تبریک گفت اونم به گوشی خودش تازه تو اس ام اسشم مامانمو مامان خطاب کرد و قشنگتر اینکه برخلاف دفعات قبل مثل تبریک عید و تولدش مامان جواب اس امینو داد این یعنی یه پله ی دیگه بالا اومدیم میدونین تنها مناسبتی که به طرز خفنی شیرینیش تو کاممون مونده میدونین کدومه؟ عید غدیر پارسال واااااااااااااای خدا چقققققققققققققد عالی بود چقققققققققققققد خوش گذشت و فکر میکنین چه سورپرایزایی داشت چه کادوهایی گرفتم چقد پول خرج کردیم چقد فکر کردیم چقد وقت گذاشتیم چقد برنامه ریزی کردیم هیچ چی فقط یه هو تصمیم گرفتیم بریم شمال و یه روووووووز فوق العاده رو با هم گذروندیم و با هم ماهی پختیم تو لپ تا پ امین عکساشونو نگاه کردیم تو تلوزیون ازین سریالای چرت دیدیم چند دقیقه ای هم کنار دریا بودیم چندتا عکس قشنگ گرفتیم مممممممممممممممممممممم خیلی عالی بود خیلی چققققققققققققققققققققد کنار امین بودن لذت بخشه چقققققققققققققد آدمو لوس میکنه چققققققققققققققققققققققققد حس خوبیه که یه مرد همه ش پشتته همه ش مواظبته که طوریت نشه به زحمت نیفتی بهت بد نگذره سرما نخوری نترسی غذات خوشمزه باشه خوب بخوابی ماساژت بده دستتو ببوسه تو چشا ت نگاه کنه و از عمق ووجودت بگه عاشقتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه خدا یعنی میشه یه بار دیگه اووون روزای خوبمون تکرار بشه کمتر از 40 روز مونده
خواستم یه چی بنویسم رمز بزارم دیدم دسترسی ندارم یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه می کنی؟ مادرش به او گفت:زیرا من یک زن هستم. پسر کوچک گفت:من نمی فهمم! مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچ گاه نخواهی فهمید! بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند؟ بالاخره سؤالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند او از خدا پرسید:خدایا!!!چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟خدا گفت زمانی که زن ها را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه های او آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی کند به او توانایی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و باوفاداری کامل درکنار شوهرش باقی بماندودرآخربه او اشک هایی دادم که بریزد این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خداوند گفت:زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد. روزت مبارک سانازجان تو برای من زیاد اشک ریختی جبران محبت هات برام سخته ولی همینجا بازم قول میدم تا جایی که میتونم نزارم غمی به چشمهات بیاد. تو شایسته ترین زن دنیایی خیلی دوستت دارم ساناز خوشبختی برای هر آدمی یه معنی خاص داره و ساده تر از اون یه روز خوب برای هر کدوم از ما یه معنی متفاوتی داره ما هر روز صبح که بیدار میشیم برای هم دیگه آرزو میکنیم که: " روز خوبی داشته باشی" من فکر میکنم این جمله خیلی معنی ها داره واسه شروع یه روز جمله ی نیرو بخشیه سعی میکنی اوون روز روز خوبی باشه و از همه قشنگ تر اینه که هیچ کدوممون برای خودمون دعا نمیکنیم این یعنی خوشی من بستگی به خوش بودن تو داره من و امین عادت داریم موقع خداحافظی به هم میگیم :" مواظب خودت باش" یکی از دوستام به مسخره میگفت :" این جمله خیلی بی معنیه یعنی چی که مواظب خودت باش ؟ یعنی اگه تو نگی ...!!!" یه جمله هایی در عین سادگی پر از معنان مثل "همین مواظب باش "ساده این یعنی : نگرانتم امین نکنه یه تا ر مو از سرت کم بشه نکنه مشکلی برات پیش بیاد کاشکی تا مکالمه ی بعدی سالم و سر حال باشی من این رسممونو خیلی دوست دارم برای من شروع روز خیلی مهمه تموم روزم بستگی به اولین چیزی داره که تا چشممو باز میکنم میبینم مثلا دیدن یه کفشدوزک رو بالشم یا شنیدن یه موسیقی خوب یا دیدن اس ام اس امین مثلا امروز تا چشممو باز کردم تو آسمون یه توده ابر خیلی گنده ی پنبه ای دیدم جون میداد واسه زیر سر گذاشتن جای بالش و خوابیدن تا لنگ ظهر ولی تنها مشکل این بود که نمیتونستم تا لنگ ظهر بخوابم البته نه مامانم گیر داده بود نه سرو صدا بود نه بی خواب بودم این روزا تعریف روز خوب واسه من روزیه که بیشتر از 8 ساعت درس یخونم بیشتر از 100 تا تست بزنم بیشتر از 30 صفحه بخونم خدا بده برکت این روزا ساختن یه روز خوب واسه من خیلی کار سختی نیست فقط یه کم همت و یه کم زود بیدار شدن میخواد ولی بهترین روز روزیه که جواب قبولیمو اونم از تهران بگیرم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
یه چیزایی به شدت بوی امینو میده نمیدونم چرا ؟ اونم یه چیزای بی ربط ولی اصلا نا خودآگاه تا این بور و میشنوم یاد امین می افتم یکی از این بوها بوی چای تلخه فقط کافیه یه فنجون چای تلخ بگیرم جلو دماغم و چشامو ببندم (یقین داشته باشم که امین روبرومه) مخصوصا اگه دمای چایی 37 درجه باشه که دیگه رد خور نداره
من دیروز دوتا گل ساناز خوشگل خریددددددددددددددددددددددددددددددم
امضا : امین امروز روز تازه ایست.روزی كه سپاس از عمق قلبها بر می خیزد و می كوشد تا راه خود را بیابد و بر زبان آید ، روزی كه وجودت از نو با راز خلقت آدمی عجین می شود و چشمانت لبریز ازشكفتن نو غنچه های امید،تابش نور سبز زندگی را بر دامان مادر به نظاره می نشیند. تو نخستین رحمت الهی در نجات انسانی.قلبهای پر اضطراب هر مادری با نگاه های دوست داشتنی ات آرام می گیرد و آمدن عزیزترین موجود زندگی را نوید می بخشد. سلام به تو كه پیام آور زیبایی هایی.سلام به تو كه اولین نفس،اولین نگاه،اولین فریاد،اولین اشك و اولین عشق را می بینی.روزت مبارك و آینده ات سرشار از شیرینی لحظه های تولد باد. امروز ۱۵ اردیبهشت روز ماماست و ساناز من هم یه دونه از ماماهای بسیار مهربون روز ماما رو به بهترین مامای دنیا ساناز خودم تبریک میگم تو که بهترین آفریده پروردگاری خدا تو تقدیرت گذاشته تو آفرینش انسانهای دیگه کمکش کنی دستتو به خاطر این کار میبوسم گلم روزت مبارک عزیزم عزیززززززززززززم اصلا حواسم نبود روز ماما مرسی امینم مرسی که اول صبحی یه انرژی مضاعف دادی واسه شروع درسم امیدوارم دوباره به دانشگاه برگردم و از همین راه یه بار دیگه روزای با هم بودنمونو تجربه کنم (من مامایی رو به اکراه انتخاب کردم ترمای اول حسابی گریه و زاری داشتم ولی الان واقعا خوشحالم که مامایی تو سرنوشتم بوده و توصیفاتی که امینم نوشته واقعیت داره لحظه ای که یه مادر تمام تلاششو میکنه تا بچه به دنیا بیاد وقتی از سر درد گریه میکنه وقتی رنج یه زن رو به خاطر یه زایمان میبینیم واقعا دلمون ریش میشه ولی اوج قصه زمانیه که بچه متولد میشه و مادری که تا یه کم پیش از درد توان تکون خوردن نداشت حالا به زور خودشو بالا میکشه تا صورت ماه بچه شو ببینه و بعد اونهمه سروصدا و درد حالا با شنیدن صدای بچه ش از ته دل میخنده باید اعتراف کنم من قبل مامایی هیچ حسی به نوزاد و به دنیا اومدن بچه نداشتم حالا هم با وجودیکه از کار بیمارستان خوشم نمیاد ولی آرزو میکنم بازم به بمارستان برگردم و یه بار دیگه همراه یه زن باشم تا لحظه ای که بچه شو توو بغل مادرش بذارم اینم چندتا از نی نی هایی که خود خودم گرفتمشون توضیح مبسووووووووووووووووووووووط دیرووووووووووووووز اونم بعد اونهمه داد و بیداااااااااااد که: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ملت تولدمهههههههههههههههههههههههه اول از همه مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی که به یادم بودیم که بهم تبریک گفتین که آرزوهای قشنگ قشنگ برام نوشتین ازمهسا که برام تو وبلاگش تولد گرفته بود و شکلکا ی قشنگ قشنگ گذاشته بود تازه تولد محمد هیچ پستی نداشته بود ولی واسه من تفلد گرفت دل محمد خان بسوزه بسوزههههههههههه اول میخوام در مورد امین بگم میدونمم که شما میخواین اول از امین بشنوین ساعت 11 بالاخره از خونه اومدیم بیرون که با مامان بریم خرید اولین جاییی که رفتیم ترمینال بود که ببینم بسته ی امبن رسیده یا نه که اون مسئول خنگش گفت نه بعد به امین زنگ زدم و بعد کلی پیگیری خلاصه بسته مو پیدا کردن و تا گرفتم بازش کردم و یکی از بسته ها رو بردم تو ماشین و باز کردم ممممممممممممممممممم دو تا شکلااااات خوشگل بعد آب زرشک و شربتامو پیدا کردم و نخودچی و سبزه که من عاشششششششششششششششقشونم تو ماشین که نشسته بودیم و مثل همه ی روزای اردیبهشتی در حال گوش دادن به ترانه های تولد بودیم حس کردم یه صدای زیری داره خارج از ریتم ترانه میخونه که متوجه شدم یکی از شکلاتا موزیکاله و... آخییییییییییییییییییییییییییییییییی نازی امین خیلی حس خوبی بود و این شد که موسیقی رو قطع کردم و تا برسیم خونه ی دوستمون فقط به موزیک بسته ی شکلاتم گوش دادم و در عرض یه ربع 5 تا شکلات خوردم وقتی رسیدم در خونه شون زودی پیاده شدم و رفتم صندوق عقبو باز کردم و خواستم که کادو رو باز کنم که دیدم با یه کاغذ کادوی آبی متالیک بسته شده و دلم نیومد پاره ش کنم خلاصه یه دل پیش جعبه و یه دل به مهمونی ساعت 1:30 رفتیم تو ================================================ من که فکر میکردم این مهمونی ناهار اتفاقی بوده و یه حس غرغری هم داشتم که خب ممکنه مزاحم برنامه های تولدم بشه با کمال تعجب فهمیدم که این مهمونی ب هافتخار من بوده و تا وارد شدم همه دست زدن و بغلم کردن و تولدمو تبریک گفتن و از آشی که من خیلی دوسش دارم وو بخاطر سبزی کوهیش فقط سالی یه بار میشه پخت برام پخته و یه سفره ی مفصل و شیرینی و پذیرایی و خلاصه یه سورپرایز حسابی واقعا حس فوق العاده ایه که انقد مورد توجه باشی حتی برای یک روز در سال یا حتی یک روز در عمرت مرسی خدا واقعا ممنونم گوشیمم که طبق معمول روزای مهم داشت شارژش تموم میشد و نتونستم با امین راحت حرف بزنم وسط مهمونی به بهانه ای رفتم بیرون و به امین زنگ ردم و در حالیکه بهش میگفتم که چقد برام سخته که باید چند ساعت دیگه منتظر بمونم تا بتونم کادومو باز کنم با احتیاط کاغذ کادو رو باز کردم و از گوشه ش دیدم که کادو ها تو یه جعبه ی تلقیه و کلا دیگه نا امید شدم چون نمیتونستم تزئیینشو به هم بریزم و باز ناکام برگشتم خونه و برخلاف انتظارم مهمونی تا ساعت 7 طول کشید و وقتی برگشتیم خونه مامان و خواهرم هولهولکی تر از من جعبه رو از پشت ماشین پیاده کردن لنگه های در و باز کردن و آوردنش تو اتاقمو من با عجله بازش کردم انقد زیاد بودن که بعضیاشون رو زمین مونده بودن اول از همه مانتو رو باز کردم یه مانتوی فوق العاده خوشگل سرمه ای و سریعا پوشیدمش و دویدم سمت آینه واااااااااااااای یه تیپ هنری که میشه باهش رفت کلاس ویلون یا شب شعر یا.... مممممم من عاشق این تیپم (نکته ی مهم تر اینکه من یه مانتویی تو نت دیده بودم و میخواستم بدم مامان برام اون شکلی شو بدوزه عکسشو بعد هی بگین نه توهم زدین تله پاتی کدومه) مانتویی که امین خریده چققققققد خوشگل تر از اینه بعد تازه پاکت های کادو هم یه جور هنری ای بودن ازین پاکتایی که رنگ کاهی دارن پاکت بعدی ای که باز کردم دو تا شال خوشگل توش بودن یه سرمه ای و یه سبز آبی (یه شعری هست از مولانا که من عاشقشم و ازونجایی که مولانا در فراق شمس خونده خیلی روم تاثیر گذاشته ) زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا چه نغز است چه خوب است چه زیباست خدایا این بیت رو تو یکی از ترانه های یاس هم با صدای یه دختر اجرا کردن تمام طول سفر عیدمون من و داداشم این ترانمه رو گوش میدادیم زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
چه نغز است چه خوب است چه زیباست خدایا روی شال سبزآبی این بیت قشنگو نوشته 131313131313131313131313131313131313133131313131313131313131313313 قسمت دوم: کادوی داداشی م
بالاخره 13 اردیبهشت اومد و یه خاطره ی خوش ساخت و رفت تاااااااااااااااااااااااااااااااااااا سال بعد شرح کامل امروز بمونه واسه فردا ولی امروز برای من پر از سورپرایز بود از کسانی تبریک گرفتم که حتی تصورشم نمیکردم که براشون کوچکترین اهمیتی داشته باشه و نتیجه ی مهمی گرفتم ازینکه "تا وقتی خوت برای خودت مهم نباشی نباید انتظار داشته باشی برای دیگران مهم باشی" نمیدونم چرا ولی تولد امسالم پر از انرژی بود امروز رفتیم یه رستوران وبه جون خودم خیلی شانسی رو تخت 13 نشستیم خیلی شانسی امشب هوا ترنم عاشقانه ای داشت وبعد رعد و برقای پر سر و صدا شروع شد ممنونم خدا من عاااااااااااااشق صدای بلند رعدو برقم و کادوهای امین که منو مست کرده بودن به ویژه که به دلایلی تا چند ساعت تو خماریشون بودم و بدتر اینکه کادوها تو ماشین تو چند قدمی من بودن و من نمیتونستم برم بازشون کنم و یه انتقاد از خودم که چند ساعتی که خونه ی دوستمون بودم از امینم غافل شدم و بهش زنگ نزدم در حالیکه میدونستم اونم دوستداره امروز بیشتر باهم باشیم هرچند واقعا هم امکانش بزام نبود
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خدایا ممنونم ازت که به انسان حس عشق دادی که باهاش همه چیز شیرین میشه خواستم برم دنبال شکلک و اسمایل و نشونه واسه خوشگل کردن متن که دیدم هرچی هم سعی کنم باز به گرد پای سانازم نمیرسم چون اینقدر اینجارو قشنگ کرده که دیگه هرکاری هم بکنم به چشم نمیاد پس تصمیم گرفتم فقط بنویسم. امروز بهترین روز ساله روز آفرینش ساناز، درست ساعت ۴ صبح ۱۳ اردیبهشت و اینقدر این زمان برام مقدسه که میپرستمش و به احترامش همیشه این ساعت بیدار میشم ۳ سال و ۱۳ هفته بعد از اینکه من به دنیا اومدم ساناز متولد شد روزی که به نظرم سرنوشتشم نوشته شد منو ساناز معتقدیم بخش اعظم زندگی جبره که از اول تو طالع شما نوشته میشه درست مثل نقشه قالی که کشیده شده و نهایت هنر بافنده اینه اونو قشنگ و منظم ببافه که آخر کار همه از این قالی لذت ببرن، اینو گفتم که بگم طالع منو سانازم همون موقع به دنیا نوشته شده و حتی اگه به این اعتقاد داشته باشی میبینی چقدر قشنگه سیر زندگی دو تا آدم تا به هم برسن. ۲ سال پیش با ساناز آشنا شدم و اولین تولد سانازو همون موقع گرفتیم چه حس قشنگی بود واسم چون ساناز حس عجیب و تازه ای بهم میزسوند یه جور حسی که میگفت امین خودشه خدا درست آوردتت. اون سال تولد خیلی آروم و شاد گذشت تا اینکه یه جاش ساناز گریه کرد گریه ای که شاید مضمونشو خوب نفهمیدم ولی گریه ای بود که همونجا تعهدمو به خوشبختی و شادی ساناز تو دلم بستم. آره سانازم زوز تولدشو خیلی دوست داره و منم میخوام همیشه تا جایی که میتونم تو این روزها واسش کم نذارم خیلی تولدت مبارک باشه سانازم به رسم ادب باید از نزدیک دستبوسی خدمت سانازم میرسیدم ولی چه کنم که فعلا شرایط اجازه نمیده اینکارو بکنم پس از راه دور دستاتو میبوسم میگم ساناز جان خیلی تولدت مبارک باشه میخوام عمیقا باور داشته باشی هیچ روزی تو دنیا مثل این روز واسم عزیز نیست و دوست دارم همیشه لبخند رو چهره سانازم ببینم. خیلی خیلی مبارک باشه عشقم خیلی خیلی دوستت دارم و با صداین بلند میگم : Happy to you birthday Happy to you birthday ساناز منو به دنیایی دعوت کرد که واقعا هیچکس نمیتونه زیبایی اونو درک کنه تا توش قرار نگیره قلب مهربونی داره در عین اینکه حواسش به اطرافش هست و عقلانیت رو در نظر میگیره بارها ساناز ازم خواسته چند تا عیب ازش بگیرم ولی واقعا نداره اگرم داشته به چشم من نمیاد و این خودش یه نشونه عشقه سال دیگه سال ۲۰۱۳ روز ۱۳ اردیبهشت که خدا بخواد دیگه پیش هم هستیم یه روز خاصه و یه جشن خاص خواهیم گرفت اگه کسی ایده ای داشته باشه کمکمون کنه ممنونش میشیم. امروز روز ساناز هست ولی اگه انصاف داشته باشین باید بیشتر به من تبریک بگین چون خدا تو این روز فرشته ای آفریده که با من باشه و اینقدر برام مهربون باشه که من بارها و بارها بگم تا آخر عمرم مدیونتم خدایا حس شادی و آرامش و سلامتی همیشه واسه سانازم به ارمغان داشته باش که الحق ساناز یه نشونه از عظمت خداست که اینقدر کامل آفریده شده. تولدت مبارک سانازم تولدت مبارک گلم تولدت مبارک در یک کلام بهترینم فردا بیشتر مینویسم ببینم ساناز چیا میگه منم ازرو دستش یه خورده تقلب کنم خیلی دوست دارم امین امیدوارم امسال بتونم بهترین تصمیمو بگیرم امیدوارم کنارم بمونی امیدوارم ازین به بعد همه ی تولدامو با تو بگیم امین عشق ما بزرگترین هدیه ی خداست اینکه از ۱۴ فروردین سال ۸۹ تا این لحظه دوام آورده نشونه ی خوبیه و هرچه بیشتر میگذره این عشق بیشتر هویتشو ثابت میکنه امین کاش میشد امسالم مثل دو سال گذشته کنارم بودی این مطمئنا بهترین هدیه ی خدا بود ولی خب مشکل از طرف من بود من نمیتونستم ولی اگه اینجا بودی حتما با تو تو یه کافی شاپ تو خلوت تولد میگرفتم و فقط بهت خیره میشدم و دستاتو تو دستام میگرفتم ولی مطمئنم همه ی کیکو خودم میخوردم و مطوئنم بازم کادو رو با ولع باز میکردم حتما قبلشم ازت اجازه میخواستم که بذاری کادو گیچیشو پاره کنم من عاشق این جوری باز کردن کادو هامم امین دوست دارم من نمیتونم دیگه منتظر بمونم امروز همه کادوهاشونو آماده کردن و قلب من همه ش همینجوری میزنه که کی فردا میشه آخهههههههههههههه یعنی چی گرفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته مهم ترین کادو مال امینه به قول داداش خان امین ... هم که بگیره برام ...ه (شرمنده کلا قابل گفتن نیست خودتون مودبانه جای خالی ها رو پر کنید لطفا) افردا اولین کادویی که به دستم میرسه متعلق به امینه و من بیشتر از همه منتظر خوندن اون نامه شم که برام ۱۲ تا آرزو کرده و ۱۳ امی رو ننوشته از ترس اینکه کسی نخونه واون آروز اینه که امسال آخرین سالی باشه که دور از هم تولد میگیریم و خودشون درگیر کوچکترین احساساتم میکنن مرسی بچه ها واقعا داشتن شما یه هدیه بزرگه من الان همزمان بیچاره میخواست برام تو بلاگ تولد بگیره ولی خب با اشاره میتونن بگن این اجازه رو بهشون میدم فردا میخوام فانوس آرزو هامو بفرستم هوا روش ۱۳ تا آرزومو مینویسم ولی الان آروز هامو اینجا نمینویسم عکسشو براتو ن میذارم شاید یه عکسم از خودم براتون بزارم که نظر بدین ببینم بزرگ شدددددددددم یا نه خلاصه که خیلی دوستون دارم ۱-مهسا ۲-عسل ۳-نسترن ۴-ترنه ۵-ترانه ۶-نسرین ۷-شیدا ۸-تنها ترین تنها ۹-گلاره ۱۰-هیوا ۱۱-آنی ۱۲-نازیلا -۱۳-علی امیدوارم سال دیگه در حضور شما گرسرو صداترین تولد زندگیمو جشن بگیرم از آلان واسه سال دیگه که ایشالا پیش امینم دعوتین یادتون که نمیره؟ خب من باید تا ساعت ۴( لحظه ی تولدم ) بیدار بمونم ولی شما خوب بخوابین دوستای گلللللللللللم الان مامانم خواهرم
مرسی بچه ها مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دوستتون دارررررررررررم

![]()
![]()
![]()




10
ساااااااااااااااعت درس مفییییییییییییییید
مفیییییییییییید خوندم
دارم برااااااااااااااااااات



میدونم انقد مهربونین که سراغمو میگیرین ولی

به انحا مختلف خواستم که به وبلاگ سربزنه
خواستم واسه نوشته هام حداقل نظر بذاره
نذاشت آقاجون
نذاشت
حالا به جای ا ینکه وبلاگ محلی باشه واسه آرامش اعصاب من
و یادآوری اینکه امین بهم توجه داره
محلی شد واسه آلرژی من که
هر بار که سر میزنم برم تو مدیررت مطالب قبلی و ببینم امین چیزی نذاشته
و اعصابم خرد شه
حالا میتونم با این کار جلوی اون اعصاب خوردی رو بگیرم
ادامه مطلب


























![]()











![]()
![]()
![]()








![]()
![]()




![]()
![]()
.gif)
.gif)




























ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()








24
تمااااام





![]()
امین تولدی که امین بهم تبریک میگه![]()

![]()

![]()

![]()
امسال خیلی خوشحالم.gif)

فکر نمیکنم هیچ سالی انقد تبریک تولد گرفته باشم



با امین دارم چت میکنم 
ولی مگه من امون میدم
از وقتی اردیبهشت شده
هر روز اول صبح که وارد اتاق مطالعه م میشم
یه سر ترانه ی تولدت مبارکو با صدای بلند میزارم
بعد اینکه همه یه متلک بهم انداختن
خاموش میکنم میشینم سر درسم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تصمیم دارم فردا یه تولد آروومو برگزار کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میخوام به حرمت جای خالی امین تولد فردا رو تو سکوت بگذرونم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون امین نمیتونم روبروم بشینه و بهم بگه :"تولدت مبارک" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پس نباید کس دیگه ای هم حق اینو داشته باشه![]()
![]()
![]()




برادرم
تو بازارن
دارن یه چیزایی میخرن ؟
نمیدونم چی !
مهم هم نیس که چی
ولی...
مهم اینه که واسه من رفتن خرییییییییییییییییییییید
خواهرم و مامان گفتن میریم روضه با یه من آرایش
علی ام گفت کلاس دارم هرچند که میدونم نداره
امینم که قربون صداقتش برم که خودش گفت الان داره واسم شکلات میخره
نظرت چیه؟
امروز روز بهتریه یا پس فردا که تولدمه؟
من امروزو بیشتر دوست دارم
روز رمانتیکتریه
اینکه احساس کنی تو این دنیا چند نفر هستن که به یادتن
و دوست دارن تو روز تولدت خوشحالت کنن
من روزای تولدم رو خیلی دوست دارم
دوستان زیادی هم دارم که میدونن این روز برام خیلی مهمه
هنوزم دوستای دبیرستانم که نزدیک 11 ساله ندیدمشون بهم زنگ میزنن و تبریک میگن
دوستای خوابگاهمم همیشه یادشون هست
اصلا انقد 13 13 گفتم که هرکی هر 13ای میبینه یاد تولد من میفته 
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |




